استاد طاهرزاده به بررسی و تبیین اربعین و راز پیدایش حماسه ی پیاده روی اربعین پرداخته اند.
نسخه متنی :
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علی الحسین وعلی علی بن الحسین
و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
هنر عبرت از حادثه ها
در این جلسه می خواهیم یک تاملی در حادثه هایی که معصومین(علیهم السلام) آن حوادث را می سازند بکنیم تا شاید که عبرت بگیریم و بتوانیم حیات خودمان را بر اساس آن حادثه ها تفسیر کنیم.
شما می دانید که تمام تلاش ها شد تا گروهی دنیا طلب، حسی گرا، شهوتران و مقام پرست به اسم اسلام، اسلام را بربایند و به نام اسلام از اسلام نردبانی ساخته و خودخواهی های خودشان را بالا ببرند. همیشه در تاریخ این گونه بوده است که عده ای دست خود را به اسلام می دهند تا بالا بروند و عده ای پای اسلام را گرفته و اسلام را پایین می کشند. عده ای با اسلام، نورانی می شوند و عده ای با اسلام، منافقانه و ریاکارانه ظلمت خودشان را پنهان نموده و اسلام را بهانه ی ادامه ی ستمگری خودشان قرار می دهند.
کربلا نشان داد که کار به جایی رسیده است که پسر پیامبری را که پیامبر(صلی الله علیه و آله) تا آن حد درباره ی او توصیه کرده بودند، به شهادت برسانند.
شما حادثه ها را می شناسید، بزرگان ما، عزیزان ما، از حادثه ها خوب خبر داده اند. عبرت از حادثه ها هنر است. قرآن بعد از آنکه یک حادثه ای یا داستانی را می گوید می فرماید:«فَاعتَبِروا یا اولِی الاَبصار»؛ یعنی ای چشم دار ها و نه حس دارها، یعنی عبور کنید. عبور کنید ببنید قضیه چه بوده است که پسر پیامبر را کشتند؟ چه بینشی بر سر کار بوده است که حادثه ی کربلا به وجود می آید و چه بینشی در حادثه ی کربلا حاضر شد که همه ی صحنه ها را عوض کرد؟
بحمدالله شما در قسمت اینکه حادثه چگونه واقع شد بسیار شنیده اید. ما فقط اینطرفش را امروز می خواهیم بگوییم. آنطرفش را و اینکه چه شد که کربلا بوجود آمد را قبلا بحث کرده ایم. امروز می خواهیم پیرامون این مسأله که کربلا چه نتایجی حاصل کرد صحبت کنیم و انشاءالله که امام زمان(عج الله تعالی فرجه الشریف) که صاحب عزای حسینی است از ما راضی شوند.
فرهنگ دینی، فرهنگ بقاء
شما ببینید بعد از اینکه جریان رسید به شام، شام را چراغانی کردند و شدیداً شروع به تبلیغات کردند که بردشمن پیروز شدیم و شروع به غوغاسالاری و تعزیه و پوستر چاپ کردن، کردند و همین برنامه های تبلیغاتی امروز را آنها به سبک خودشان انجام دادند. یک فرهنگ بود که می خواست از طریق تبلیغات ظاهری القاء کند که ما برحقیم و پیروز.حتی محاوره هایی که بین اهل البیت(علیهم السلام) و پسر مرجانه در کوفه و یزید در شام صورت گرفت همه این بود که یزیدیان می خواستند القاء کنند که دیدید که خدا ما را پیروز کرد.این بینش را می خواستند جا بیاندازند.
حدود یک ماه اهل البیت(علیهم السلام) در شام بودند، اما چطور شد و چرا چنین شد که آنهایی که اصرار داشتند تا بگویند ما اینها را کشتیم و دعوا می کردند بر سر رئوس مطهر شهدا که چه کسی کدام سر را ببرد تا جایزه ی بیشتری بگیرد، و یزید که تمام تلاشش این بود که اینگونه القاء کند که عده ی معدودی آدم سادهی بی سر و پا (نعوذ بالله) آمده اند و قصد شلوغ بازی داشته اند و ما اینها را در یک دشتی که نه صحرا و نه آب نداشته است، اینها را گیر انداخته ایم و دخلشان را آورده و همانجا هم دفنشان می کنیم و تمام می کنیم و قصه تمام می شود. اصلاً بنا این بود که بگویند خبری نشده است، در یک حکومت مقتدر، چهار نفر بلند شده اند و شلوغ کرده اند و ما هم مثل گچی که روی دیوار با تخته پاک کن پاک می شود اینها را پاک می کنیم و والسلام. در نهایت هم ما حکومت مستحکم و مستقر خودمان را ادامه می دهیم. حالا این فرهنگ عاشورا چه کرده است که یزید در نهایت مجبور می شود بگوید: خدا لعنت کند پسر مرجانه را که چنین کاری را کرد و من نگفته بودم حسین(علیه السلام) را به شهادت برساند. در این جمله ی یزید خیلی تأمل کنید.
قرار نیست بر روی این فکر کنیم که مگر یزید هم آدم می شود، نه، اصلاً اینگونه نیست که او آدم شده باشد، بلکه می خواهیم بگوییم ببینید با فرهنگ کربلا کار به کجا رسید.
می خواهم عرض کنم که حیات دینی حیات بی شکست است. می خواهم عرض کنم که فر هنگ دینی فرهنگ«بقاء» است.این را در کربلا می بینیم.
اصرار من خدمت عزیزان این است که ای مؤمنین دقت کنید، کربلایی را که هفتاد و دو، سه نفر آدم را به دستور مستقیم یزید مبنی بر اینکه اینها را در جایی متوقف کنید که نه کوهی باشد، نه آبی باشد و نه شهر باشد. خیلی تحلیل این ها تحلیل درستی بود که ما در این منطقه ی خاص، اینها را هم دفن جسمانی می کنیم و هم دفن تاریخی. این حرف اتفاقاً معنی هم می داد و بی راه نبود. حالا چه شده است که دارند از یکدیگر تبری می جویند بخاطر جریان کربلا!؟
فرهنگ کربلا فرهنگ نفوذ در بنیان انسان ها
چرا ما نمی خواهیم بیدار شویم و به این سوال پاسخ دهیم که فرهنگ کربلا به عنوان فرهنگ دین چه قضیه ای است که همه تلاش می کنند این واقعه را گردن یکدیگر بیندازند؟ مگر بنا نبود تا اعلام شود که چهار نفر خارجی آمدند و خروج کردند و ما آنها را سرکوب کردیم و تمام شد؟ اگر شما از کربلا این را بیاموزید که فرهنگ دین فرهنگ «بقاء» است و فرهنگ ضددینی با تمام ابهت و مقامش فرهنگ فناء است، آرام آرام مسأله روشن می شود. حالا شما یک قدم بیایید جلوتر؛ اینها آنچنان منفعل شدند که یزید(لعنة الله علیه) رو کرد به حضرت امام سجاد(علیه السلام)و گفت: شما از ما چه می خواهید؟ هر چه که می خواهید بگویید تا انجام بدهم. جملهی یزید این است: یا در شام با احترام بمانید و یا با سلامت به مدینه بروید.
چه کسی دارد این جمله را می گوید؟ این جمله را کسی می گوید که می خواست اصلا اباعبدالله(علیه السلام) را از صفحه ی روزگار پاک کند. حضرت فرمودند: ما می خواهیم به مدت یک هفته در شام برای این مصیبت عزاداری کنیم. این حرف و این عمل یعنی ضدیت با یزید. یعنی یزید با واقعه ی کربلا خودش دارد مرگ خودش را می بیند و هیچ عملی هم نمی تواند انجام بدهد. فرهنگ کربلا، فرهنگ نفوذ در بنیان انسانها است. این فرهنگ انسان ها را تکان می دهد. ستم در برابر فرهنگ کربلا ناخودآگاه، بی رنگ است. خب ما این را تجربه کرده ایم در تاریخ اما حاضر نیستیم دوباره آنرا تکرار کنیم. به قول مهاتما گاندی که می گوید:«من به حسین اقتدا می کنم»؛ این را مهاتما گاندی ای می گوید که مسلمان هم نیست. این چه فرهنگی است که حتی مهاتما گاندی هندو هم می خواهد به آن اقتدا کند؟ این فرهنگ، فرهنگ کشتن دشمن بدون شمشیر و بدون قدرت است.
چون که بی شمشیر کشتن کار اوست
شمشیر را غلاف نکرد ولی از قدرت دشمن هم نهراسید.همه هم می دانستند که به ظاهر سرانجام واقعه ی کربلا کشته شدن است؛حتماً هم شماواقعه را اینگونه بدانید. کسی اگر بخواهد درست در این مقوله بحث کند بیشتر از اینها بحث می خواهد؛ به ما گفته اند در ماه محرم و صفر تأمل کنید، در واقعه کربلا، بلکه بتوانید آنرا بیشتر بفهمید. کربلا پیچیده تر از قرآن است. خودشان فرموده اند که:«اَمرُنا صَعبٌ مُستَصعَبَ». خودشان فرموده اند: ما اهل البیت قرآن ناطقیم. اگر بخواهیم کربلا را بفهمیم بایستی خیلی عمیق بیندیشیم.
مهاتما گاندیدر چه چیزی به حسین بن علی اقتدا می کند؟ در روش برخورد با باطل؛ روش مهاتما گاندی هم کشتن دشمن بود بدون نیزه و سلاح. کار مشکلی هم هست، همانگونه که امام عزیز(رحمة الله علیه) هم فرمودند: کربلا ماه پیروزی خون بر شمشیر است.
فرهنگ کربلا دارد چه چیزی می گوید؟ می گوید می خواهیم به مدت یک هفته در پایتخت یزیدی که تمام تلاشش این است که امام حسین(علیه السلام) را کشته و از صحنه ی تاریخ حذف کند عزاداری کنیم و یزید هم هیچ راهی ندارد جز اینکه با این امر موافقت کند. خب این یک هفته عزاداری در شام چه معنایی دارد؟ چه می گویند اهل بیت(علیهم السلام) در خلال این عزاداری در شام؟ با زبان محاوره ی آن زمان می گویند: مردم، امام حسین(علیه السلام)، پسر پیغمبرِ شما را این یزید کشته است. خب شما خوب می دانید که عده ی زیادی از قریش به شام مهاجرت کرده بودند. عده ی زیادی از سایر بلاد اسلامی به شام آمده بودند به این دلیل که اینجا پایتخت عالم اسلام است. خانواده ی این افراد هجرت کننده به شام همه در شام بودند. یک هفته عزاداری برای اباعبدالله، پایتخت یزید را تجهیز کرد ضد خود یزید اما از طریق فرهنگی و نه نظامی و با شمشیر.
ما هنوز هم به خون شهدا حیات داریم
ابتدا باید بدانید که فرهنگ کربلا، فرهنگ غلبه ی فرهنگی است. شما خودتان هم دیدید که وقتی بنا بود بر انقلاب ما بتازند یک کنفرانسی گرفتند در ونیز و در آن از متخصصان اسلامی مصری هم کمک گرفتند. در نهایت به این نتیجه رسیدند که شما بر فرهنگ انقلاب اسلامی ایران از طریق فرهنگی می توانید بتازید و از آن روز بود که تلاش کردند تا به تعبیر مقام معظم رهبری به ما شبیخون فرهنگی بزنند؛ و همه ی شما هم به خوبی می دانید که ما در شبیخون فرهنگی به مراتب بیشتر ضربه خوردیم تا حمله ی نظامی. اصلاً ما با حمله ی نظامی زنده شدیم؛ ما هنوز هم به خون شهدا حیات داریم؛ نسبت به این مسأله مطمئن باشید. کما اینکه ما حیاتمان را از خونهای در کربلا ریخته شده داریم. اگر فرهنگ مبارزه ی شهدا نبود که ما الان این نبودیم؛ الان خیلی وضعمان وخیم بود اگر آن فرهنگ نبود. اگر کربلا نبود ما الان سعودی بودیم. الان کشور سعودی تا این حد که آمریکایی هست، اسلامی هم هست؟
من دوست دارم روی موضوع دقت کنید و ببینید که این فرهنگ کدام فرهنگ است که دشمن را وادار به تسلیم شدن می کند.
یک هفته در شام تبلیغات ضد یزید در قالب عزاداری انجام دادند و بعدش باز حرکت کردند از شام و نعمان بن بشیر که از صحابه ی پیامبرگرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) است آنها را در این سفر همراهی می کند و به اصطلاح کاردار این سفر است. خود این نعمان بن بشیر آدم بدی نیست و در انتخاب او هم نکته ی مهمی هست و آن اینکه یزید در کل شامدنبال گشته است تا کسی را برای همراهی این کاروان پیدا کند که مورد تأیید اهل البیت(علیهم السلام) باشد، این خیلی مهم است. مثلا خود ما وقتی می خواهیم دل یک کسی را که با ما مسأله دارد به دست بیاوریم، می گردیم و کسی را پیدا می کنیم که مرد محترمی است و این درحالی است که خود ما آن فرد محترم را قبول نداشته باشیم اما می دانیم که او می تواند رضایت طرف مقابل را حاصل کند. اینها متوجه شدند نعمان بن بشیر سوابق اش خوب است، از صحابه ی پیامبر(صلی الله علیه و آله) است و در نتیجه او را انتخاب کردند تا کاروان اهل البیت(علیهم السلام) را هجرت بدهد به طرف مدینه. توی این ریزه کاری ها دقت کنید، یزیدی که می خواهد اینها نباشند، دستور می دهد که سربازها آنقدر دور باشند از خاندان پیامبر که نکند اسب های اینها را بچه ها نبینند و بدنشان بلرزد. به سواران گفتند از فاصله ی دور با کاروان همراه شوند. یزیدی که بر اجساد آل الله اسب رانده است، حالا اینگونه برخورد می کند. فرهنگ کربلاست که او را شکست داده است. یزید عوض نشد بلکه فرهنگ کربلا یزید شکنی کرد. ما باید این مسائل را بشناسیم. تاریخ عجیبی است که تا چه حد بعد از این واقعه به خاندان اهل البیت(علیهم السلام) احترام گذاشتند. در دستور یزید هست که اگر اینها برای وضو ایستادند و پیاده شدند، تمام لشگر باید به احترام اینها پیاده شوند تا اینها را با عجله سوار نکنند در حالی که خودشان سواره اند. به این طریق بود که این کاروان به مدینه رسید. امام سجاد(علیه السلام) می فرمایند: بشیر، پدرت شاعر بود، آیا تو هم شعر می گویی؟ می گوید: بلی یابن رسول الله. می فرمایند: برو و یک مرثیه ای بخوان.می خواهم از اینجا نتیجه بگیرم که نحوه ی برخورد با فرهنگ کربلا برای نابودی ستم، یکی از ابعادش همین مرثیه خوانی است. حالا بیشتر بر روی این بعد تأکید میکنیم. خب می دانید که حضرت نزدیک مدینه خیمه زدند، نعمان رفت در مدینه و چه مرثیه ی قشنگی خواند که: مردم چه نشسته اید که اهل الله را کشتند. بچه هایشان را اسیر کردند ... شروع کرد با شعر اینها را بیان کردن؛ شعر عرب هم که خیلی نافذ است.
چگونه می توان یک جامعه حس زده را نجات داد؟
اینجا را دقت کنید که مردم مدینه روزی که اباعبدالله از مدینه خارج شد اصلاً متوجه این خروج نشدند. این فوکولی های عشرت زده ی دنیا طلب اسیر هوس، در مدینه آنچنان مرده بودند و سوار شهوت شده بودند که اصلاً در ده سالی که از فوت امام حسن(علیه السلام) می گذرد و اباعبدالله الحسین(علیه السلام) امام اینهاست، حتی یک حدیث از امام حسین(علیه السلام) نداشتند. یعنی ده سال بعد از فوت امام حسن(علیه السلام)، کسی به خانه ی امام حسین(علیه السلام) حتی رجوع هم نکرده است. یعنی فرهنگ معاویه ای آنچنان همه جا را گرفته است که درب خانه ی آل الله چون مراجعه کننده ندارد، عملا بسته شده است. فوکولی های ماهواره ببینِ عشرت طلب، آنچنان میدان دار شده اند که خاندان پیامبر غریب شده اند. شما بر روی این مسأله دقت کنید. اهل علم مطلع اند؛ حتی یک حدیث فقهی (به این معنا که راویان بیایند و از حضرت سوال کنند و حضرت جواب دهند) بعد از امام حسن(علیه السلام) به مدت ده سال از امام حسین(علیه السلام) نداشته ایم.
این را علامه طباطبایی(رحمة الله علیه) در کتاب معنویت تشیع تحریرکرده اند. پس ببینید شرایط مدینه چه شرایطی است که بعد از پیامبر وقتی تنها فرزند او از مدینه النبی خارج می شود، هیچ کس متوجه نمی شود. شما خوب می دانید که سه الی چهار روز بعد از واقعه ی کربلا خبر شهادت حضرت رسید به مدینه؛ اما با این حال نعمان بن بشیر آمده است در مدینه نوحه ای خوانده است و زن ومرد، پای برهنه و سر برهنه، ریخته اند دور نعمان که ای نعمان، علی بن الحسین(علیه السلام) کجاست؟ وقتی می فهمند که در بیرون مدینه خیمه زده است، تاریخ می گوید همه ی مدینه به آنجا سرازیر می شوند. حضرت علی بن الحسین(علیه السلام) یک کرسی گذاشته اند و بر آن نشسته اند، و حضرت واقعه را می گویند و اشک می ریزند و در مقابل ایشان مردم هم زار می زنند. اصلاً فساد مردم تمام شد. جامعه ی کرخ شده ی مرده ی حسیِ دنیا طلبِ شهوترانِ مدینه، با جریان اباعبدالله اصلاً از این رو به آن رو شد. گاهی وقت ها اینگونه می شود که هیچ راهی نیست جز شهادت. امام حسین(علیه السلام) در شصت وسه سالگی به شهادت رسیدند، مگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) چند سالگی فوت کردند؟ مگر بقیه ی ائمه در چه سنی به شهادت رسیدند؟ امام که اگر امروز در کربلا به شهادت نمی رسیدند، شاید فردا در بستر فوت می کردند. شهادت مرگ زود رس نیست، مرگ خوب است. «فَتَمَنوا المَوتَإِن کُنتُم صادِقین» اگر صادقید در عشق ورزی به خدا، مرگ را آرزو وانتخاب کنید. شما اصلاً فکر کنید که حضرت اباعبدالله(علیه السلام) یک فرهنگ نجات را به صحنه آورده است. یک مقدار بیشتر در این مسأله تامل کنید تا به لطف خدا بهتر متوجه شویم. مدینه ی مرده اینگونه حیات می یابد. فرمایشاتی حضرت علی بن الحسین(علیه السلام) دارند برای مردم که همه ی مردم را به عکس العمل و گریه وا می دارد. پسر سعسه بن سوهان که پایش علیل است می گوید: یابن رسول الله میدانید که من نمی توانستم با شما به کربلا بیایم. حضرت عذر او را می پذیرند. شما گاهی وقت ها از خودتان می پرسید که چگونه می شود یک جامعه ی حس زده را نجات داد؟
فرهنگ شهادت راه نجات
شما امروز همه نگران هستید که چرا این مردم که آنقدر راحت شهادت را پذیرفتند و تا این حد راحت در میدان این انقلاب سر از پا نشناختند، به یکباره عده ای از اینها سر در آخور دنیا کرده اند؟ همین است آقا، مردم اگر فرهنگ حسینی را از دست بدهند دنیا زده می شوند. راه نجات ما این است که فرهنگ شهادت را زنده نگاه داریم. شما به من بگویید ببینم اگر آخرش ابی عبدالله(علیه السلام) فوت می کرد ، فرقی در اصل رفتن از این دنیا داشت؟ اما ایشان زیبا ترین طریقه را یعنی شهادت را انتخاب نمودند و چه قدر هم زیبا شهید شد که با شهادت او مدینه ی مرده زنده شد. اینکه کسی در شصت و سه سالگی فوت کند هم که امری طبیعی است.
من خیلی مختصر فرمایشات حضرت علی بن الحسین(علیه السلام) را نوشته ام، می گویم تا شما ببینید که افق امام(علیه السلام) در تحلیل حادثه چگونه است. ابتدای خطبه، ایشان به عنوان یک انسان مصیبت زده هیچوقت رابطه ی بینشی اش را با خدا قطع نمی کند. فرمودند: «حمد خدا را که رب العالمین است، و رحمان و رحیم است، خالق همه است، عقول از ادراک او ناتوان است»؛دارد توحید درس می دهد، ملاک دینداری است، همه برای این آمده است که ما دینداری کنیم، اسلام هم برای دینداری آمده است. رازهای پنهان در نزد او آشکار است. افق قلب را به کجا برد؟ برد پیش خدا. سپاس خدا را به جهت مصائب بزرگ و غم اندود و درد های صبر سوز . یعنی مصیبت را با تشکر جواب داد، نمی گوید که صبر ها نسوخت، می گوید سپاس خدا را. همان که حضرت زینب(سلام الله علیها) فرمود: «ما رأَیتُإِلا جَمیلا»؛ ما جز خوبی ندیدیم. آن کیست که در فرهنگ کشته شدن در راه خدا، زندگی نورانی نبیند؟ بیچاره اهل دنیا که فقط اینچنین می اندیشند. بعد حضرت(علیه السلام) اینگونه ادامه دادند که: «ایها الناس،حمد خدای را که ما را مبتلا ساخت به مصیبت های بزرگ». مبتلا یعنی امتحان شده. ما را با مصیبت های بزرگ امتحان کرد. هیچ گاه دیده اید که موش از شیر بترسد؟ اصلاً موش کیست که بخواهد از شیر بترسد؟ موش از یک گربه مرده می ترسد. یک آهو از شیر می ترسد. ترسیدن هم از انسان های بزرگ هنر است. دیده اید که موش گاهی مواقع با دم شیر هم بازی می کند و شیر هم هیچ محلی به او نمی گذارد. می گوید تو عددی نیستی که از من بترسی. دیده اید که برخی آدم ها اصلاً از خدا نمی ترسند؛ علت آن است که اینها احمق تر از آن هستند که از خدا بترسند. از خدا ترسیدن هنر می خواهد. مصیبت های بزرگ را به آدم های بزرگ می دهند. تابه حال نشده است که از خودتان بپرسید که چرا خداوند اهل دنیا را به مصیبت های بزرگ نمی اندازد؟ مگر یک نمد پوسیده ی تکه تکه را کسی برای گرد گیری چوب می زند؟ خود آن نمد هم خاک است و ارزش چوب زدن ندارد. یک نمد نو و محکم را چوب می زنند تا خاکش در آید. چون می ارزد که چوب بزنند. برای اینکه یک نهضت را خالص کنند، امام حسین اش (علیه السلام) را می گیرند تا آن نهضت نورانی بماند. بلا ها برای زلال کردن است. برای پرشکوه کردن است. گفت:
آن بلا با تو نباشد ای پسر بلکه بر خوی بد اندر تو در
البته این برای معصوم مصداق ندارد.
بر نمد چوبی که آنرا مرد زد بر نمد آنرا نزد برگرد زد
می خواهد گردش درآید که چوب زد بر او. روح های بزرگ مصیبت های بزرگ می کشند. البته برخی از مصیبت ها للرفع است و برخی هم للدفع. امام مصیبت می کشد که گناه نیاید. ما مصیبت می کشیم که گناه برود. ما استغفار می کنیم که خدایا گناهانی را که داریم را پاک کن. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هم در هر روز هفتاد باراستغفار می کردند که گناه نیاید.
امام (علیه السلام) می فرماید:«خدایا تو را شکر که ما را به مصیبت های بزرگ مبتلا کردی و به رخنه ی بزرگی که در اسلام حادث شد آزمودی».
بعد گزارش می دهد به مردم مدینه که «پدرم حسین کشته شد. خاندان او اسیر شدند. سر مبارک اش بر نیزه قرار گرفت. رگ های او را بریدند و این مصیبت شبیه ندارد و مردم جای پریشانی است. کدام دل است که بر این مصیبت نسوزد».
عرض من فقط همین جاست که اگر شما این را بیاموزید مسأله حل می شود: که کربلا فرهنگی است که این فرهنگ صحنه ی مبارزه را صحنه ی نابودی دشمن می کند با اسلحه ی خود دشمن.
السلام علی اسیر الکربات و قتیل العبرات
شما در زیارت اربعین بحمدالله خوانده اید و اگر هم نخوانده اید فراموش نکنید خواندن این زیارت را در اربعین، یک قسمت در این زیارت داریم که پیام است و اول زیارت اربعین هم هست، آنجا که می فرماید: «اَلسلامُ عَلی اَسیرِ الکُرُبات وَ قَتیلَ العَبَرات»؛ یعنی سلام بر تو ای حسین که تو اسیر سختی هایی، تو در کشاکش سختی ها افتادی؛ بزرگان اینگونه اند آقا، مثل مردی که وقتی به سفر می رود برای اهل و عیالش هدیه می آورد، خدا هم برای دوستانش بلا هدیه می آورد و این یک قائده است. نبی مکرم اسلام(صل الله علیه و آله) در روایتی می فرمایند:«تا به حال هیچ کس به اندازه پیامبران اذیت نشده است. و در بین پیامبران هیچ کسی به اندازه ی من اذیت نشده است». پس حسین بن علی(علیه السلام) همین را می خواهد به ما یاد بدهد. او در اوج این ستم فرمود: «إِلهی رِضاً بِرِضاک» چشم حسینی می خواهد در این حوادث که آدم ببیند این حوادث، خیزاندن او است و نه فرونشاندن. پروراندن است و نه پژمردن. سرعت است و نه سکون و رکود. مولوی خیلی خوب این فرهنگ را فهیده است و می گوید خدایا تو به من سختی می دهی و من دوست دارم که در سختی ها بنالم دیگر. اگر بنده و جنابعالی هیچ سختی ای نداشته باشیم، می شویم مثل صادق هدایت، یک شازده که هر زنی می خواست داشت، هر هتلی می خواست داشت، هر غذایی می خواست داشت، آنقدر کثافت کاری کرد که در نهایت دیگر نمی دانست چکار باید بکند و در نتیجه به پوچی رسید وخودکشی کرد. به قول آقای مطهری(رحمة الله علیه) که می فرمود: اگر صادق هدایت را به یک خیش بسته بودند و کشیده بودند، آنوقت بود که او مزه ی یک لیوان آب را می چشید. یک وقت است که آنقدر آدم در رفاه است زیر کولر به سر می برد که دیگر آب هم برای او مزه نمی دهد.آب خوشمزه ترین غذاهاست برای انسان تشنه. در قرآن کریم آیه ای با این مضمون داریم که ما اهل کفر را با رفاه کمک می کنیم تا مسیر نابودی آنها را فراهم کنیم. شما این را بدانید. مولوی می گوید: خدایا من می نالم ولی می ترسم که اگر من بنالم و تو دلت برای من سوخت و این سختی ها را از دوش من برداشتی، آنوقت چه کنم؟ لذا بدتر می نالم:
نالم و ترسم که او باور کند وز ترحم جور را کمتر کند
ور نه از این خاک در بستان شوم همچو بلبل زین سبب نالان شوم
عاشقم بر لطف و بر قهرش هر دو جد ای عجب از عاشق این هر دو ضد
«السلامُ علی اَسیرِ الکُرُبات» بهترین انسان ها در روی زمین در آن تاریخ حسین بن علی(علیه السلام) بود و بدترین بلایا هم از آن او بود.
«و قتیل العبرات»
« وَ قتیلُ العَبَرات» کشته ی اشک ها، خیلی این حرف ها عجیب است. فرهنگ کربلا فرهنگ عجیبی است. اینکه به حسین (علیه السلام) با عنوان «کشته ی اشک ها » سلام می دهیم را من نمی دانم تا چه اندازه حرف در پس اش خوابیده است. یعنی می خواهد بگوید تو کشته شدی تا دلدادگی انسان ها معنی پیدا کند؟ در این رابطه به جزوه ی « کربلا از چشم عقل و عاطفه» نگاه کنید. آیا می خواهد بگوید که ناله های مظلومان نتیجه اش این شد که تو با فرهنگ کربلا رسوا کنی ظلم را؟ ما فقط این را می فهمیم که کربلا با اشک و اشک با کربلا انسان می سازد.
«و بذل محجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله و حیره الضلاله»
ادامه ی زیارت اربعین داریم که ای حسین تو کسی هستی که:«و بذل مهجته فیک لِیَستَنقِذَ العِبادُ مِنَ الجِهالَه وَ حَیرَةَ الضلالَه»؛ یعنی ای خدا! حسینِ تو در راه تو خون جگرش را بذل کرد تا بندگان تو از جهالت بیدار شوند واز سرگردانی و گمراهی برهند. کربلا باید چنین کاری بکند و کرد. چرا ما بر روی فهم اثری که کربلا در عالم گذاشته است وقت نگذاریم؟ هنر کربلا این بود که توجه بدهد که ای انسان، دنیا را به اندازه ی دنیا بگیرید. شما انتخاب می شوید که دنیا را بگیرید یا ارزش ها را، مقام را بگیرید یا دین را، دین رابگیرید تا نجات پیدا کنید. کربلا فرهنگ اصیلی است که در آن باید تا پای جان پای جانان ایستاد تا به جانان رسید. مگر شهدای ما این کار را نکردند؟ بین خود و خدا ببینید شهدای ما الان بیشتر خوششان است یا ما؟ به قلب تان رجوع کنید و جواب بدهید. امام عزیز ما(رحمة الله علیه) فرمودند: خوشا به حال شهدای ما. شما مگر خودتان متوجه نیستید که شهدا همه چیز دارند، چیز عجیبی است آقا. هرچه از فرهنگ ایثار جدا شدیم به چه گرفتار شدیم؟ به آجر و خاک و آسفالت و ماشین و پُز و فرش و مقام و رودربایستی و حماقت و پرخوری و...، اینها کجا ما را نجات داد؟ یک خانه ساختیم که در آن بنشینیم و بندگی کنیم، بهترین نعمت خداوند فراغت است برای بندگی، اما ما از این فراغت در جهت سه سانتی کردن آجر خانه مان بهره بردیم. شهدای ما فراغتشان را نماز شب می خواندند، با خدا زندگی می کردند، ما با آجر یا پُز آجر زندگی می کنیم. اگر افتادی در دنیا، امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: این دنیا مثل آب دریاست؛ هرچه بخوری، عطشت بیشتر می شود تا تلف بشوی. بعد که آجر خانه مان را سه سانتی کردیم گفتیم خب بهتر است تا دورش را هم سنگ کنیم. بعد گفتیم بهتر است یک طبقه دوم هم رویش بسازیم تا اجاره بدهیم یا بدهیم فرزندمان در آن ساکن شود. ما فرهنگ شهادت را رها کردیم و فراغت هایمان که برای بندگی بود را اینگونه صرف کردیم. من به شما قول صددرصد می دهم که اگر متدین نباشید، هیچ یک از بچه هایتان در کنار شما ساکن نمی شود. همانطور که شما در کنار پدرانتان ساکن نشدید. قصه در جای دیگری رقم خورده است . یک سری درمیان است. شاید من در سوره ی هود مسأله را گفته باشم. خب اگر طبقه ی دوم منزلت را هم ساختی، آنگاه مستأجری را هم اختیار کردی، آنوقت آن مستأجر از هر راهی که بتواند سعی می کند سر شما کلاه بگذارد. غصه می خورید که خراب کرد خانه را، اگر هم مستاجر نیاید، غصه می خورید که این خانه را ساختیم و دارد باد می خورد و بی فایده است.
ما در خبر پیامبر اکرم(صل الله علیه و آله) داریم که بیش از آنچه که نیازت است اگر بسازی در روز قیامت وبال تو خواهد شد. ذیل آیه ای در سوره ی هود این بحث مطرح می شود. بنای بیهوده ساختن «تُنبِتونَ بَناءَ العَبَث». خب این یک نمونه بود از زندگی منهای فرهنگ شهادت که واقعا زندگی پردردسری است و انسان را به ناکجا آباد می کشاند. وقتی آدم دلش نورانی نبود، هوس شعله می کشد. هوس که شعله کشید دیگر نان و ماست و پنیر برای او غذا نمی شود. دیگر در هر سفره ای باید چلو مرغ بخورد. چلو مرغ هم که یعنی چلو سنگ، مکروه است دو وعده پشت سر هم خوردن. یعنی اگر امروز یک لقمه گوشت خوردی و شب هم باز یک لقمه گوشت خوردی ( لازم نیست حتما یک دل سیر بخورید، یک لقمه هم کافی است) دل خودتان و فرزندتان اگر قسی شد، آنوقت نور ایمان در آن نمی تابد و اینجاست که بچه ی شما خدا را نمی فهمد، نماز را نمی فهمد اما مدرک را خوب می فهمد، کلاس کنکور را خوب می فهمد، شهوترانی را هم خوب ادراک می کند چون نور ایمان به این قلبی که قسی شده است نمی تابد. بعد می گویی ریشه اش از کجاست؟ به ما توصیه کرده اند شما اگر چهل روز یکبار گوشت بخورید بس است. مکروه هم است اگر بیشتر بشود از چهل روز. خب اصلاً امروز این حرف ها را می توان گفت؟ اگر این حرفها را جایی بزنیم کتکمان می زنند. ما اینها را جایی مطرح کردیم به ما گفتند شما انقلاب کردید و عرضه ندارید به ما گوشت بدهید لذا این حرف ها را از خودتان در آورده اید. اتفاقاً همین کسی که این حرف را به ما زد به شدت دچار بیماری شد و پزشکان به او گفتند دیگر حق نداری گوشت بخوری و بعد هم از بین رفت... چشمی که بیدار نیست اینگونه باید بیدار شود.
فرهنگ اباعبداللهی خلاصه بگویم که فرهنگ عجیبی است. نمی رسیم که الان این بحث ها را داشته باشیم. برویم بر سر خود زیارت اربعین. می گوید کربلا آمده است که شما را بیدار کند. خدایا حسین خون جگرش را نثار تو کرد تا «لِیَستَنقِذَعِبادَک مِنَ الجِهالَه وَ حَیرةَ الضَّلالَه»؛ از سرگردانی وگمراهی، ملت ها را نجات دهد. این سرگردانی نیست که انسانها به دنبال آجر و ساختمان و مقام و مدرک هستند؟ یعنی خود خانواده ی برخی شهدا هم انگارکم آورده اند. خانواده ی شهیدی که تاج سر ملت است و آبرودارترین است امروز به دنبال این است که برای آبرودار شدن خانه اش را آجر سه سانتی کند. چرا قدر خودتان را نمی دانید؟ جامعه ای که خانواده ی شهید را احترام نگذارد خودش مرده است. امام(رحمة الله علیه) فرموده اند با این مضمون که: خدا نکند که مبارزان جبهه و جنگ و ایثار بی حرمت شوند که آنوقت ملت می میرد. از روزی که روحیه حماسی در مقابل ستم ضعیف شد، ستمگری قوی شد تا اینکه آمریکا تا پشت درب خانه های ما آمد. کربلا چه می کند؟ کربلا جبهه ی نفاق را از دین جدا کرد. مگر لعن نمی فرستید به «عِصابَةَ الَّتی جاهَدَتِ الحُسَین»؟ عصبیت را هدف می گیرید و نه کفر. عصبیت یعنی دینداری احمقانه، یعنی دینداری دنیاپرستانه. خدایا لعنت کن که اینها روبروی دین معنوی ایستاده اند. الان وقتی متذکر می شویم که آقا ساده زندگی کن می گوید نه آقا دیگر دوره اش گذشته این کارها. این جو را عصبیت دارد ایجاد می کند. گفتند دوره ی پیغمبر(صل الله علیه و آله) تمام شده است و با حسین(علیه السلام) زندگی کردن را کنار گذاشتند. دوره ی یزید می گذرد و نه دوره ی پیامبر(صل الله علیه و آله) و امام حسین(علیه السلام). کربلا فرهنگ جاودانه ماندن انسان است. نگذارید که این حرفها در ذهن شما بیاید که دیگر دوران نان و پنیر و نان و آبگوشت خوردن گذشته است و حالا باید هی بخوریم. دوره ی ساده زندگی کردن و به مؤمنین احترام گذاشتن ومعنویت ها را ارزش دانستن اگر گذشته انگاشته شود، دوارن خود آن شخص هم گذشته است.
دوره ی ابی عبدالله(علیه السلام) نمی گذرد، دوره ی شهدا نمی گذرد ولی اگر ملتی فرهنگ شهید را از دست داد، نابود می شود. فرهنگ دین فرهنگ «بقاء» است. کربلا وسیله ای بود که جبهه ی دیندارانِ دنیاپرست، انسانهایی مثل عمربن سعد، پسر سعد بن وقاص، فاتح ایران، یک مقدس احمق را از متدینین واقعی جدا کند. ما باید نسبت به این مسأله بیدار باشیم.
در روایت می گوید اگر دینداری و عالمی را دیدید که اهل دنیاست، او را در دین اش متهم کنید. جمله ی خیلی عجیبی است و از پیامبر(صلی الله علیه وآله) هم هست؛ اگر دیدید کسی ادعای دینداری دارد و عالم است، اما دنیادوست است او را متهم کنید و احتمال بدهید که دروغ می گوید. البته این که نگفت مجرم است و گفت متهم است چون می خواهد بگوید احتمال اشتباه هم هست. کربلا آمده است تا همین را روشن کند. چرا شما از قانع بودن و مؤمن بودن می ترسید؟ چرا فرهنگ دنیا دوستان را گرفته اید که می خواهند شما مدعی دین باشید و طمع کار. کربلا کار عجیبی در این زمینه کرد.
کشف روش اهل بیت(علیهم السلام)
کشف اهل البیت(علیه السلام) از قرآن هم سخت تر است، اهل البیت(علیه السلام) یک فرهنگ عجیبی دارند، اهل البیت شناسی هم زحمت فراوانی دارد مثل خداشناسی. اینها همیشه هم یک کاری می کردند که آبروی دشمن می رفت. حالا نمونه ی امام صادق(علیه السلام) را می خواهم عرض کنم تا نتیجه بگیرید؛ هر روز این مذهبی های سیاسی تند بی ترمز می آمدند خدمت امام صادق(علیه السلام) که آقا چرا نشسته اید؟ بیایید تا برویم و بجنگیم و بنی امیه را نابود کنیم. بنی امیه هم آن اواخرخیلی ضعیف شده بودند، حضرت می دیدند که اینها فقط دارند ادعا می کنند و اهلش نیستند. دوباره فردا می آمدند و تکرار ادعا می کردند، به خصوص این خراسانی ها که پدر نهضت های اسلامی را هم در آوردند و به اسم اهل البیت(علیه السلام) حکومت عباسی را یاری کردند و خلاصه بطور ناخودآگاه روبروی اهل البیت(علیه السلام) قرار گرفتند در حالی که نمی خواستند. مبارزان بی عقل بودند. نمونه اش هم ابومسلم خراسانی بود که مزدش را هم در کف دستش گذاشتند. خراسانی ها مذهبی بودند، سیاسی بودند، شیعه هم بودند اما عقل اینها ضعیف بود. اگرسیاست زده شدید آنوقت دل نورانی تان را از دست می دهید و دیگر عقل دینی تان کم می شود، اهل فحش به این و آن و دسته بندی های سیاسی که شیطان بعضاً پایه گذار آنهاست می شوید. خب، این خراسانی ها هر روز می آمدند و به امام غُر می زدند که آقا شما چه نشسته اید؟ ما می خواهیم بنی امیه را نابود کنیم، شما قیام کنید و...، امام می دیدند که اینها سیاسی هستند و اهل دنیا. یکبار شخصی به نام سهل بن حسن خراسانی (همانطور که از نامش پیداست خراسانی است) به عنوان نماینده ی گروه های سیاسی فعال خراسان از آنجا این مسیر طولانی را طی کرده است تا مدینه و به محضر حضرت می رسد و شروع می کند و می گوید: یابن رسول الله، هزار هزار نیرو (یک میلیون) ازخراسان با شمشیرهای آماده درخدمت شما هستند. قیام کنید. حضرت که می دانستند اینها اهل کار نیستند و وسط کار در می روند، هی تأمل می کردند. دیگر آخرِ سر، حضرت تنور را روشن کردند و به او امر نمودند که ای سهل بفرما برو توی تنور، دست و پایش را گم کرد و به مِن و مِن افتاد، حضرت به او گفت مگر تو نمی گویی که هرچه که ما می گوییم عمل می کنی؟ خب بفرما داخل تنور. گفت یابن رسول الله ببخشید و من را عفو کنید. حضرت فرمودند: باشد، لازم نیست بروی. شروع می کنند به اختلاط کردنکه یک شخصی بنام هارون مکی از اصحاب امام صادق(علیه السلام) وارد مجلس شد؛ از آن بسیجی های ناب بود؛ حضرت فرمودند: هارون خوب آمدی، برو داخل این تنور! هارون بدون تأمل کفش هایش را می کند و وارد تنور می شود، در تنور مقدسی که امام به تو امر می کند که در آن وارد شوی با کفش نباید رفت، تنور دارد گُر می کشد و هارون وارد تنور شد، اطمینان به امام یعنی این. حضرت صحبت خود را با خراسانی که کاملاً در تعجب و هراس به سر می برد ادامه می دهند و بعد از مدتی می گویند خوب است یک سری به این تنور بزنیم ببینیم این شخص چه شد. می روند و می بینند که هارون مکی آن گوشه نشسته است. می فرمایند بیا بیرون، بیرون می آید. آنگاه حضرت به سهل می فرمایند: چند عدد از اینها در خراسان هست که ادعای جنگ آوری می کنید؟ سهل می گوید: یابن رسول الله حتی یکی هم نیست. حضرت به او می گویند برو و وقتی از اینها پیدا شد بیا.
یک روایت دیگر هم بگویم. معلوم است مسأله ی خراسان خیلی مسأله ی مهمی بوده است. باز یکی از این خراسانی ها محضر امام صادق(علیه السلام) می رسد و همان حرف ها را تکرار می کند که یابن رسول الله، خراسان در خدمت شماست و...،حضرت به او می گویند بیا برویم به صحرا، می روند تا می رسند به جایی که چند عدد گوسفند مثلاً حدود سه، چهار گوسفند در حال چریدن بودند، حضرت به آن خراسانی فرمودند: اگر به اندازه ی این گوسفند ها من یار داشتم قیام می کردم. یعنی حضرت دارند می گویند شما فقط ادعا دارید.
می خواهم نتیجه بگیرم؛ مؤمنین! انقلاب اسلامی انجام دادن، هارون مکی می خواهد. این که گوشت گران است و طاقت ما طاق شد و تاق هوار شد روی سرمان، همه ی اینها درست، نمی خواهیم هم بگوییم که آنها که تقصیر کارند و این مشکلات را به وجود می آورند نباید دعا کنیم که خدا هدایتشان کند و یا اگر هدایت نمی شود از میان برشان دارد، نمی خواهم هم بگویم که بعضی از مسئولان آدم های بدی نیستند؛ می خواهم بگویم که قضیه را از یک زاویه ی دیگری نگاه کنید؛ انقلاب اسلامی هارون مکی می خواهد.انقلاب اسلامی کسانی را می خواهد که اگر مشکلات از در و دیوار باریدن گرفت، معشوقه شان که انقلاب باشد را رها نکنند. یکی از خبرنگاران غربی گفته بود که انقلاب اسلامی برای مردم ایران حکم معشوقه را دارد که هرچه بیشتر سختی بکشند، بیشتر او را در آغوش می کشند. این بسیجیها بودند که این کار را کردند و ان شاءالله خواهند کرد. می خواهیم بگوییم که فرهنگ حفظ انقلاب، فرهنگ از جان گذشتن است. نه اینکه فکر کنید که حالا که نفت ها را شاه نبرد، باید بدهند به ما. بالاخره دزد آنقدر پیدا می شود که اگر شاه نبرد آنها ببرند. انقلاب اسلامی معشوقه ی شماست که شما با آن زندگی دینی بکنید. بله به قول دهخدا در کتاب «چرند و پرند» می گوید: «دختر سمسار را دزدیدند، گفتند اسلام رفت، سنگ کیلوی خباز را دزدیدند، گفتند اسلام رفت، سر گذر مشتی حسن بیگ دعوا شد گفتند اسلام رفت. نمی دانم اسلام دختر سمسار است یا سنگ کیلوی خباز و یا دعوای سر گذر مشتی حسن بیگ!» اسلام که اسلام است آقا، تلاش باید کرد تا اسلام را نگه داشت. با چه چیزی؟ با دو چیز، یک وظیفه ای ما نسبت به خانواده ی شهدا داریم، یک وظیفه ای هم نسبت به ماتَرَک شهدا داریم. این انقلاب ماتَرَک و ارث شهداست برای ما. شهدا برای ما دو چیز گذاشته اند: یکی خانواده ی شهدا، دیگری انقلاب اسلامی. والله قسم اگر این شهدا نبودند انقلاب هم باقی نبود. اگر خواستید که نجات پیدا کنید، باید اسلام را بگیرید؛ اگر هم خواستید که اسلام را بگیرید باید بدانید که امروز تجسم اسلام، این انقلاب اسلامی است ولاغیر، همین انقلاب اسلامی با همین زخم ها و سختی هایش. و اگر می خواهید انقلاب اسلامی را بگیرید بایستی فرهنگ ایثار و شهادت زنده بماند، باید دلتان راضی باشد که به خاطر این انقلاب این سختی ها را بکشید. زاویه ی بحث را گم نکنید؛ من نمی گویم که چهار تا آدم بد در این انقلاب نیستند، بلکه می گویم از این زاویه نگاه کنید؛ اگر خواستید که هم اسلام و هم انقلاب اسلامی بماند بایستی که عشق بورزید به فرهنگ شهادت و خانواده ی شهید ارزش خودش را بداند وخودش را آلوده نکند به دنیا؛ چون انسان بزرگترین عزت (شهادت) را نمی دهد تا یک چیز ساده (دنیا) در عوض بگیرد. بعد هم اینکه ما هم انقلاب را سفت بگیریم. اگر یک کسی گفت بالای چشم انقلاب ابروست دارد می گوید که ناموس تو چنین است، انقلاب اسلامی ناموس ماست. به نظر شما قرآن بیشتر ناموس ماست یا زن ما؟ بیش از اینکه زن ما ناموس ما باشد، قرآن ناموس ماست، بیش از اینکه زن ما ناموس ما باشد انقلاب اسلامی ناموس ماست؛ مگر می شود این را داد دست هر کس وناکسی که هرچه می خواهد درباره ی آن بگوید؟
فرهنگ حضور در محضر امام (علیه السلام)
فرهنگ حفظ کربلا را صحابی عزیز رسول الله(صل الله علیه و آله) یعنی جابربن عبدالله انصاری به ما یاد داد؛ جابر در همان چند روز اول متوجه شد که امام حسین(علیه السلام) شهید شده اند، در تاریخ هم داریم که جابر در آن مقطع چشمانش نمی دیده است که البته بعد ظاهراً بنا بر دلایل تاریخی دوباره بینایی اش را به دست می آورد. بنا بر این او بدلیل نابینایی نمی توانسته در کربلا در کنار ابی عبدالله(علیه السلام) باشد. او در همان هفت، هشت روز نخست که متوجه می شود ابی عبدالله(علیه السلام) به شهادت رسیده اند حرکت می کند به سمت کربلا؛ حتماً می دانید عطیه آن دانشمند بزرگ اسلامی، عطیه بن سعد بن جناده بن عوفی کوفی، که از تابعین و از مفسرین بزرگ قرآن است و از شاگردان ابن عباس در تفسیر است و مرد بزرگی است، که اصلاً اسمش را امیر المؤمنین(علیه السلام) بر روی او گذاشته اند. وقتی سعد بن جناده بچه دار شد آمد خدمت امیرالمؤمنین(علیه السلام) که یا علی، این بچه را شما نامگذاری کنید، حضرت فرمودند: عطیه بن عطیه الله، یعنی عطیه ی خدا. این که بعضی می گویند این غلام بوده است درست نیست. اینها بافهم ترین انسان ها هستند بعد از معصوم برای فهم فرهنگ کربلا.
جناب جابر بن عبدالله انصاری آمد به کربلا و در فرات غسل کرد، ناقل این جریان هم عطیه است، بعد هم حرکت کرد به طرف قبر اباعبدالله(علیه السلام)، اینها نکات ریزی دارد؛ عطیه می گوید دیدم که جابر خیلی قدم ها را کوچک بر می دارد و آرام آرام به سمت قبر ابی عبدالله(علیه السلام) می رود، پرسیدم چرا؟ جواب داد که چون پیامبر(صلی الله علیه السلام) فرمود: به اندازه ی قدم ها ثواب می دهند. این از نکات ریزمسأله است. خودش را خوشبو کرد. چشمانش نمی دید فلذا عطیه دست او را بر قبراباعبدالله (علیه السلام) نهاد، سه بار گفت: «یاحسین، یاحسین، یاحسین». خب صدایی نشنید. از سر گله گفت: «حَبیبٌ لا یُجیبُ حَبیبُهُ»؛ آیا دوست جواب دوست را نمی دهد؟ بعد خودش مرثیه ای را شروع کرد که چگونه می تواند جواب دهد کسی که سرش از بدنش جداست؟ جابربن عبدالله انصاری به ما یاد داد که چگونه باید در محضر اباعبدالله الحسین(علیه السلام) حاضر شویم و زیارت خیلی جالبی هم دارد که همان زیارت رجبیه است، یکی از زیارات ماه رجب. عمده این است که ببینید، کربلا یک جوری است که بعد از چهل روز تازه دارد زنده می شود.
حرف آخر
آخرین حرفم اینست که خدا می داند عزیزان که زندگی دینی، زندگی پابرجاست و زندگی غیر دینی، زندگی پریشانی است. تمام تلاشتان این باشد که در چنین جلساتی این حیات دینی را محکم بگیرید و حیات دینی هم به این است که جدی وارد دین بشوید، وقت بگذارید، نمی شود که مؤمن زندگی اش را حاکم بر دینش بکند؛ دینش را باید حاکم بر زندگی اش بکند. نماز اول وقت را ادا کند، حتما هفته ای یک جلسه در یک جلسه ی فکری دینی شرکت داشته باشد، به خصوص درجلسه ی قرآن شرکت کنید تا ان شاءالله ما هم از زائران حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) باشیم.